من و کافور و فلفل


اول نوشت‌: مدتیه که با کمک تعدادی از دوستان یه وبلاگی گروهی راه انداختیم به نام مینیمالیده. قراربوده وهست که مطالب کوتاه و مینیمال -اگر بشه اسمش رو گذاشت مینیمال- بنویسیم‌. و مطمئنم که حضور، پیگیری، پیشنهادات و انتقادات شما دوستان باعث بهبودی عملکرد ما خواهدشد.
دوم نوشت‌: همچنان روزانه‌های پنگول رو می‌نویسم‌. به نوعی برام دوست داشتنی‌تر ازپنگول‌نامه شده .
سوم نوشت‌: جون پنگول،‌این تن بمیره، چنانچه از طریق فید این وبلاگ و یا روزانه‌های پنگول رو دنبال می‌کنید، اگه براتون سخت نیست وخاطر مبارکتون رو آزرده نمی‌کنه فقط از آدرس های زیر استفاده کنید. یا اگه از طریق فید دنبال نمی‌کنید خب از این به بعد دنبال کنید دیگه‌:
http://feeds.feedburner.com/pangool پنگول‌نامه
http://feeds.feedburner.com/pangoul روزانه‌های پنگول

اصل نوشت‌:
قصه‌ی دانشجویی ما هم قصه‌ی جالبی‌ست‌. ابتدایش حمله‌ی انصار حزب‌الله به سروش در دانشکده‌فنی بود و انتهایش هم حمله‌ی لباس‌شخصی‌ها به کوی دانشگاه. در این بین انواع و اقسام اتفاقات معقول و غیر معقول هم رخ داد که از اتفاقات غیر معقول می‌توانم به انتخابات هفتم ریاست‌جهموری اشاره کنم که معلوم نیست چطور شد اسم خاتمی از صندوق‌ها بیرون آمد و به قول آقای صداسیما، جناب ناطق هم هیج اعتراضی نکرد. در حالیکه می‌توانست مانند آقای م.ح.م به نتیجه اعتراض کند‌. البته الان که به آن زمان فکر می‌کنم به خودم می‌گویم به احتمال زیاد خاتمی هم از دستشان در رفته بود‌ وگرنه....
در این بین داستان کوی دانشگاه و اتاق ما و قوانینش هم در نوع خود جالب توجه بود‌ که فکر کنم در آینده به تدریج شمه‌ای از آنها را برایتان تعریف کنم.
نمی دانم وارد کوی دانشگاه تهران شده‌اید یا نه. کوی دانشگاه در واقع شهرک بزرگی‌ست پر از سیبیل.‌ مسئولان از قدیم برای کنترل این سیبیل‌ها از کافور استفاده می‌نمودند که البته همیشه‌ی تاریخ با پاتک فلفلی دانشجویان اثراتش خنثی می‌شده است‌.
این کوی دانشگاه در زمان ما سینمایی هم داشت- دروغ چرا الانش را خبر ندارم- اولین شبی که وارد این سینما شدم را هرگز فراموش نمی‌کنم فیلمی هنری پخش می‌کردند. هنوز چند دقیقه از فیلم نگذشته بود که صدای نعره‌ی چند نفر بلند شد که‌: فیلمو عوض کن‌. فیلمو عوض کن‌.
هر آن احتمال آشوب سینمایی با رمز فیلمو عوض کن وجود داشت. چی؟ رمزآشوب بعد از انتخابات مد شده؟ نه خیر قربان این پروژه از مدت‌ها قبل توسط جریانی که به فکر استحاله‌ی نظام بود داشت پیگیری می‌شد.
بالاخره فیلم عوض شد وبه نظرم درست از همان زمان بود که نخبگان فکر کردند می‌توانند با این قسم رمزها به هر چیزی که مخالف نظرشان است اعتراض کنند‌.
مشغول تماشای فیلم جدید، یکی از همین فیلم های مهوع -‌من اسم فیلم‌های به اصطلاح ترسناک جدید را فیلم‌های مهوع گذاشته‌ام‌- بودیم که ناگاه احساس کردم کسی از پشت در حال نوازش گوش سمت راستم است. اول با خودم گفتم: باز هم در خوردن فلفل زیاده روی کردی و توهم زدی بچه‌؟ گندت بزنند. ولی بعد دیدم نه، موضوع ملموس تر از آن است که به تهوم مربوطش کنم . اینجا بود که مطمئن شدم حتماً دختر خانوم صندلی عقبی از من خوشش آمده‌ و با نوازش گوش‌ها شروع کرده است و ...‌.
در همین خیال شیرین بودم که ناگهان یادم آمد در کوی دانشگاه تهران و ما بین جماعت سیبیل هستم. از فکر اینکه چه اتفاقی دارد برای من سال اولی رخ می‌هد به خودم لرزیدم‌. می‌‌خواستم خواهش کنم که این باررا بی‌خیال من شود. می‌خواستم بگویم که الان آمادگی‌اش را ندارم، شاید وقتی دیگر‌. یاد فیلم بادبادک باز افتادم وآن صحنه‌ی ناراحت کننده‌اش و گریه‌ام گرفت. چی آن موقع هنوز بادبادک باز ساخته نشده بود‌؟ ولی به جان پاشویه وتخته شاسی من درآن لحظه یاد بادبادک باز افتادم‌. باور نکنید مدیونید‌.
با ترس و لرز و نگاه ملتمسانه‌ای سرم را کمی چرخاندم.
منظره فراتر از تصورم بود. طرف از صندلی عقبی پایش را دراز کرده وگذاشته بود روی پشتی صندلی من و با اینکه مواظب بود به من نخورد با این حال گاهی شصت پایش به گوش من می خورد‌. باز خدا پدرش را بیامرزد که پایش بو نمی‌داد.
نفس راحتی کشیدم و به فلفل‌هایی که با اثر معکوس خودشان داشتند بی‌ناموسم می‌کردند تا می‌توانستم فحش ناموسی دادم‌.

101 نظرات:

کرو گفت...

خالد حسینی از تصورات تو استفاده کرد و اون صحنه رو ساخت..
اونم فک کنم فلفل زیاد می خورد

میثم الله‌داد گفت...

این که من و تو متن‌هامون رو می‌دیم به هم تا نظر هم رو بدونیم خیلی بده. اون جذابیتش رو از دست می‌ده.

کرو گفت...

کافور باعث ریزش سیبیل هم می شه؟

مهندس پنگول جونی گفت...

@کرو
باید برم ازش کپی رایت بگیرم.
تصور ما رو دزدیدن دارن باهاش پز می دن
در مورد کافور من فق طیه چیز یم دونم و لا غیر

....

@میثم الله داد
همون نظری رو بذار که موقع خوندن بهم گفتی.

مـیلاد گفت...

حاجی شما تو خدمت سیگاری شدی یا روم به دیوار ... ؟؟؟

زشت گفت...

این فید بک ک گفتی یعنی چی؟خوب اونجا چه سودی داره واسه تو؟به حسابت پول می ریزن؟خوب اونجا که نظرات نداره!چه جوری اونا نظر بدیم؟
حالا خدا وکیلی چند بار تو کوی اون فلفلا اثر کردن روت؟اگه خیلی خوصوصی جواب نده!!

مـیلاد گفت...

داری این مدل نوشتنو تمرین میکنیااا
به نظرم این از هفته پیشیه خیلی بهتر بود. ایول

مهندس پنگول جونی گفت...

@میلاد
جوووووووووووووون؟ خدمت؟

....

@زشت
حالا که لو رفت باید بگم آره. به حسابم پول واریز می شه. نون زن و بچه م رو دارم از این راه در میارم.
خیر ببینی جوون.
بعد این قضیه فلفل نخوردم. چون ترسیدم اثر معکوس بذاره.

شوکول گفت...

عکس فوق العاده نابی انتخاب کردین خیلی با نمکه ! :)
عمو پنگولی ببین من چه بچه ی حرف گوش کنی ام سریع رفتم آدرستو تو گوگل ریدرم درست کردم ! D:
واسه چی فید دومیه ارور میده ؟
اصلا قضیه چیه ؟ موسیو هم همین کارو کرده بود . من سواتم نمی کشه ! قربون دستتون یه توضیحی بدین هر جا رفتیم پز بدیم که مام از اینا بلــتیم ! :)

فرناز گفت...

اومدم خیلی طولانی بود
دلم درد می کرد پنتونستم بخونم
رفتم
ای دی اس الم قطع شده انشاء الله وقتی وصل شد دوباره می خونم
دست گیر و جرم ما را در گذر

مـیلاد گفت...

حالا همون دانشجویی D:

فرناز گفت...

راستی من می خواستم برای بلاگ مینی مالیده کامنت بذارم اما هرچی سعی کردم نشد می خواستم بذارم
تو عاشق نبودی و من این را خوب می دانم

فرناز گفت...

یه کامنت دیگه هم می خواستم برای مینی مالیده بذارم با این محتوا :
دروغگو ، دروغگو عشق که می گفتی همین بود؟

یناپ گفت...

من به داشتن دوستی مثل شما افتخار میکنم
گویا شما خیلی جلوتر از زمان خود بوده اید

فرناز گفت...

من دیدم ای دی اس الم به این زودی ها درست نمیشه همین الان کامنت بذارم
الان هم یه سنمای خانگی داره کوی دانشگاه
البته به اصطلاح سینماست یه ورزشگاه و زمین بازی و از این حرفا که خودت می دونی بیشتر از اینکه زمین بازی باشه چیه
من خوابگاه نیستم اما به علت اینکه زمین فوتبال داره یه چند باری رفتم اونجا که عکس بگیرم
زمین فوتبالش هم که خودت می دونی مثلا زمین فوتباله

در کل من زیاد از خوابگاه خوشم نمیاد
الان که به بچه ها تن ماهی شیلتون رو به قیمت 200 تومن میدن حالا چجوری من نمیدونمپسال قبل هم به لطف رییس جمهور به خوابگاه دختران فاطمی همشون بن کتاب صد هزار تومنی دادن ما هم که اصلا آدم نبودیم

در کل اگه می خوای این 4 سال در خوابگاه کوی دانشگاه دانشگاه تهران زندگی خوبی داشته باشی بهتره از کتابخونه بیرون نیای =))

بهانه گفت...

کاش حجم عکستو بیاری پایین
ماکه نمیبینیم
برعکس همیشه از این نوشته ات به هیچ نتیجه ای نرسیدم!

خانمی گفت...

ای ول داری...دوران دانشجویی ما هم کافور میریختن..اما از خاصیت فلفل بی خبر بودیم..دیدی نصف عمرم فنا شد..:(


----
جناب مهندس هر کامنتی که اینجا میذارم یه ربع وقت صرفش شده..با این کامنتدونیت..:((سرویس شدیم به خدا..:(

نهال گفت...

1- سلام
2-شما اون وقت کدومید؟
3- نه اتاقتون تر تمیزه
4- چرا شما اقایون عشق نوشابه اید
5- املت و نوشابه خوشمزه میشه ؟
6- وای خدا همیشه میگفتم ما چرا باید کافور بخوریم اخه
7-برای سر کار /جناب کرو
کافور باعث ریش سبیل در اوردن خانم ها میشه چه به رسه به اقایون
8- من از ماجرای عروسی بیشتر خوشم اومد

فرشاد گفت...

--------------------------------

ناشناس گفت...

سلام پنگول جون :))
از نوشتت معلومه كه افكارت درهمه ،اونوقت چرا؟؟؟
در مورد خاتمي هم باهات موافقم ،اونها هرگز فكرشو نمي كردند كه خاتمي روزي شروع كننده راهي باشه كه اخرش قطعا به نفعشون نيست!!به نظر من خدا اگر واقعا بخواد كسي را رسوا كنه توسط خودش اين كار را مي كنه!شك نكن. :))

شهرزاد(دفتر خاطرات)

قاصدک گفت...

عكس جالبيه
خاطرات 4سال دوران خوابگاه رو برام زنده كرد
البته ما اينقدر شلخته نبوديم

;-)

میثم الله‌داد گفت...

راستش اول خودم ذهنم رفت به سوسک. گفتم حتمآ سوسک نشسته روی گوشش.
از اونجایی که با بچه‌های خوابگاه کلی رفت و آمد داشتم و زیاد می‌رفتم تلپ می‌شدم، این شد که همذات پنداری کردم یک مقدار.
البته همچین جمعی رو بیشتر سر برنامه نود دوشنبه‌ها می‌دیدم. کل خوابگاه جمع می‌شدن. زیر بقل یارو دیگه توی دماغ آدم بود.
خلاصه خوش می‌گذشت.

ذهن ِآشفته گفت...

امتحان می‌کنیم یک دو سه
یک دو سه

ذهن ِآشفته گفت...

جان مهندس این امروز یه چیزی خورده!

الآن من حس ین آدمایی رو دارم که یه عمر لال بودن و تازه زبون باز کردن!! چیزی نمی‌تونم بگم =))))

س ي م ا گفت...

این نوع حمایت از دوستان و تبلیغِ بلاگشون واقعاَ هوشمندانه بود.

نازی گفت...

اخ جونننننن.من بهتر از همه درک کردم این پستو(معلوم شد میخوام کلاس بذارم که دانشگاه تهرانیم)تو همین سینما البته تو خوابگاه دخترا 1 شب فیلم گیر کرده بود بی اغراق میگم رفتارهایی که بچه ها تو این فاصله از خودشون بروز میدادن اونجا رو بیشتر شبیه دیوونه خونه میکرد.واییی که چقد خندیدیم.حالا چه ربطی داشت؟نمیدونم

دروغگوی خوش حافظه گفت...

دانشحویی ما در ایران که با 4 سال اول این یارو یکی شد
حالا دوره دومش که در آمده ایم باز یارو هست

بهزاد گفت...

امان از دوران دانشجویی!از یه طرف کافور میخوری و موهات میریزه از اون طرف فلفل میخوری و زخم معده میگیری کلا به صورت یه آدم درب و داغون از دانشگاه فارغ التحصیل میشی!حالا دیگه باقی اثرات کافور بماند!D:
تو کلاسای ما پشت بیشتر صندلی ها جای کفشه!دیگه بگیر برو تا آخر!!!

هستی شمال گفت...

سلام واقعا اسم شما جا مونده بود
ازین به بعد پایه ثابت نوشته های شمام
مرس یکه به وبلاگم اومدین

متولد اسفند گفت...

واای چه عکس با حالی....
میمیرم واسه این جور جمع های ساده و صمیمی


ای دل غافل فلفل اینقدر تاثیرات ماورایی داشت و ما یه عمر بی خبر بودیم ؟ :دی

سردبیر مقیم در شماره بیست و دو گفت...

اول که خوشحالم هم دانشگاهی در اومدیم :) دوم که خدا رو شکر به خیر گذشت ...حالا جان من داستان رو اینجوری واسه ماگفتی یا جور دیگه ای بود ؟ اما اون کافور رو تو غذای سلف هم میریختن بی ن...ا شانس اوردیم کلا" مرخصمون نکرد...اونهم به مرحمت سوسیس تخم مرغ ها بود فکر کنم...

مهندس پنگول جونی گفت...

@میلاد
جدی از هفته پیش بهتر بود؟

....

@شوکول
شما لطف دارید و خدا رو شکر می کنم که چنین دوستی دارم.
هدف از این کار هم هدفمند کردن فیدهاست. با هدفمند کردن یارانه ها اشتباه نشه لطفا.

....

@فرناز
کامنت هاتو اضافه کردم.
من 4 سا اونجا بودم و اصلا کتابخونه نرفتم
;-)

....

@یناپ
امش هب نم فطل دیراد یناپ ناج.

....

@بهانه
حتما ایراد از من بوده بانو.
عکس رو کوچیک کردم. ممنونم از تذکرتون.

....

@خانمی
اگه فلفل نبود که ما نابود شده بودیم بانو.
;-)
بابا بلاگر به این خوبی. گناه داره.

....

@نهال
عکس مال خبرگزاری مهر بوده بانو.
خب شدید 1-1 میلاد از این یکی بیشتر خوشش اومده

....

@فرشاد
جانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

....

@شهرزاد(دفترخاطرات)
آره دیشب یه اتفاقی افتاد که فکرم رو به هم ریخت.
نظر من هم با شما یکیه دقیقا

....

@قاصدک
ما هم بچه های خوب بودیم. اینا دیگه شورشو در اوردن.

....

@میثم الله داد
مثل اینکه سوسک خیلی نوازشت کرده الله داد جان
نه؟

....

@ذهن آشفته
حاجی انرِژیت رو نگه دار واسه پست بعدی.
تو می تونی.

....

@س ی م ا
آبجی نکته رو خوب گرفتی ها.
;-)

....

@نازی
به به هم دانشگاهی . پس اونور هم همین طوره. فکر کردم بانوان محترم با کلاس تشریف دارن. لووول

....

@دروغگوی خوش حافظه
احتمالا دوره سوم هم باید در خدمتشون باشیم.
;-)

....

@بهزاد
مهم همون باقی اثرات کافوره داداش من. چرا از موضوع سرسری رد می شی؟

....

@هستی شمال
شما لطف دارید.
من هم خوشحالم از زیارتتون.

مهندس پنگول جونی گفت...

@متولد اسفند
فکر کنم باید یه پست در مورد فلفل بنویسم.
همه لازم دارند انگاری.
;-)

....

@سردبیر مقیم در شماره بیست و دو
خوشحالم که می بینمت هم دانشگاهی هوارتا.
آقا قرار نشد پته مته ی هم دانشگاهیتو بریزی رو آب.
بعد می گن طرف دانشگاه تهرانی بود و [...]
الان سالمی حاجی؟
;-)

رضا گفت...

مهندس بنده با توجه به هفت سال سابقه زندگی در خوابگاه به علاوه دو سال گذارندن عمر در خدمت که جمعا روی هم می شود 9 سال همه جوره کافور رو زدم تو رگ
اونقد که دیگه واسه مرگم لازم نیست کافور بزنن بهم
احتمالا بعدن که دفنم کنن از محل قبرم معدن کافور کشف بسه

رضا گفت...

این گوگل به ما حال نمیده این روزا .نمی تونیم با اشتراکمون براتون کامنت بزاریم هی باس اسم و آدرس بزنیم.من نمیدونم چه مرگش شده.پست هم نمی تونیم آپ کنیم لا مصصصب

رضا گفت...

در هر حال خاطرات دانشگاه برنگردد دریغا

گر چه باید اعتراف کنم که نفهمیدم دقیقا منظور این پست چی بود.به هر حال مالیده شدن پای همدانشگاهی به گوش آدم کمترین خاطره ای که آدم میتونه از اون دوران داشته باشه
ما که کمتر از جنگ هسته ای و نسل کشی و ترور نافرجام و بافرجام و سرقت در 60 ثانیه نداریم.

بنفشه گفت...

.....

پانی گفت...

:))))))))))))


نمیری بردیا

پانی گفت...

خوابگاه من اتاق خودم بود
هیچ وقت طعم خوش روزای دانشجویی رو نچشیدم
ایشاله فوق لیسانس جبران کنم:دی

اونم که نمیشه که
الان بزرگ شدم
خانوم شدم
:پی

میثم الله‌داد گفت...

راستش من مثل سگ از سوسک می‌ترسم.
دیدی بعضی‌ها می‌گن: من نمی‌ترسم، چندشم می‌شه.
نــه. من قشنگ می‌ترسم.
از قضا تا حالا چند بار سوسک من رو نوازش کرده. یه بار از حموم که اومدم و حوله پیچ داشتم با دامادمون حرف می‌زدم، دیدم دامادمون داره روی سروم رو نگاه می‌کنه. داشتم براش قصه‌ی سوسک رو تعریف می‌کردم که اومده بود از پاهام بالا. یه ذره نگاه کرد و گفت: الآن یکی روی سرته.
گفتم: برو بابا.
گفت: به خدا.
دستم رو کشیدم روی سرم یهو یه سوسک پردار مزخرف پدرسگ، مادر بز از روی سرم شروع به پرواز کرد.
دوباره رفتم حموم.
جات خالی. نه توی حموم‌ها. کلآ با سوسک جات خالی.

میثم الله‌داد گفت...

@ پانی؛
من هم دعا می‌کنم بردیا نمیره.

مـیلاد گفت...

میثم الله داد @
حاجی یه بار بشین این کارتون oggy رو ببین عاشق سوسک جماعت میشی

یوتاب گفت...

سلام
راستش من هیچ وقت این قضیه کافور باور نکردم!!! سال اول دانشگاه از پدرم پرسیدم حقیقته؟ اونم گفت نه خیالت تخت!!! نمیدونم شاید میخواست من بی خیال بشم ولی من حرف بابامو چسبیدم و گفتم اینا همش اسم رمزه واسه اغتشاشات

عجب داستانی بود این داستان سینما! من جای شما بودم اون وسط یه پر گیر میاوردم می زدم به کف پای اقا!

پـریـســــــــ آ گفت...

کافور واسه پرورش مغز خوبه . فک کردین که چی ؟ فک کردین الکی الکی میدن به دانشجو. اونا صلاح جوونا رو می خوان...

اون چه پروویی بوده دیگه پاشو انداخته رو صندلی !:دی


میثم چه باحال توضیح داده :))
"من قشنگ می ترسم ."
یه بار سوسک روی صورت من افتاده
صحنه ی وحشتناکی بود !

صبــــا گفت...

ده بار متن رو خوندم
و ابهاماتم رو رفع و رجوع كردم

الان فقط يه سوال تو ذهنم مونده:


"الان آمادگيش رو داري؟"





به قول نازي
فراااااااار
:D:D:D

Toranjbanoo گفت...

سلام پنگول عزیز
خب راستش من بادبادک باز رو ندیدم اما حست رو توی اون لحظه درک کردن کار سختی نیست مخصوصا با این توضیحات شفاف و غیرقابل اشتباهی که شما فرمودی!
من بهتره برم تا دهنم باز نشده.. والله!

مهتاب گفت...

آخرش چی شد پنگول؟
یا من الان خسته ام دارم گیج میزنم
یا بازم همین

;-)

راستی به توصیه ات هم عمل کردم آدرسو درست کردم
بگو باریکلا

مریم بانو گفت...

صبح یه کامنت اندازه کل متنت برات گذاشتم که موقع فرستادنش به ملکوت اعلا پیوست. الان داغ دلم تازه میشه اگه بخوام همشو باز بنویسم. :(
خلاصه اش می شد اینکه ....

نه! بذار شب دوباره می نویسمش! خلاصه نداره خب! :دی

مریم بانو گفت...

یادش به خیر دوران زندگی در خوابگاه...
یادش به خیر دوران زندگی در خانه مجردی...

هی روزگار...
نوشته تان ما را با خود برد به روزگار جوانی و خامی مان در خوابگاه دانشجویی. یادش به خیر... در اولین مراجعت‌های ما از آن بلاد غریب به شهر خویش صبیه ارشدمان مهناز بانو ما را به گوشه ای کشیده و در چشمان ما با ترس می نگریستند و از احوالات دیگر دختران خوابگاه مبارک از ما جویا می شدند که آیا همه چیز خوب است و همه مهربان هستند و آیا شما را مورد الطاف و نوازش های خویش قرار می‌دهند یا نه... ما هم ساده و خام! می اندیشیدیم که ایشان نگران ما هستند و در دل به حال غربت این ته تغاری عزیز کرده غمی عظیمشان است و شب و روز به یاد بودن ما در آن شهر غریب اشک ریزانند و حال می خواهند با پرس و جویشان کمی از این بار گران بر دل خویش را با شنیدن اعلام رضایتی از جانب ما فرو نشانند.
ما هم که در عالم سادگی و خامی خود بودیم و با خود گفتیم بگذار صحنه ای برایشان سازیم تا این غم از دلشان رفته و شادی در آن جای گیرد. پس زبان گشودیم و به به و چه چه کنان اندر باب مهربانی و عطوفت و آن همه نگاه مهربان و گیرا و آن همه آغوش گرم برای دلمشغولی های ما و حتی از آن همه لطف دوستان ترم بالایی و با تجربه تر که هر وقت ما را غصه دار می بینند کنار ما آمده و بر تختمان در جنب ما دراز می کشند و دست نوازشی بر سرمان می‌کشند ، برایشان سخن راندیم. هر چه ما می گفتیم ایشان را چشم و دهان گشوده تر می شد و رنگ از رخسارشان به سرعتی بیشتر می پرید، چنان که گویا خبر قطعه قطعه کردن فرزند رشیدی از ایشان را برایشان قرائت می کنند.
ما هم که چشم و گوشمان بسته بود و خوبی و پاک دلی مان زبانزد خاص و عام بود همچنان چون ابلهان ایشان را می نگریستیم و منتظر بودیم تا در وجناتشان آثار شادمانی شان از این همه فضای مهربان و صورتی خوابگاهی که ما برایشان به تصویر کشیده ایم دیده شود. آخر در آن روزگار که مثل امروزه نبود. دختران چشم و گوشی داشتند بسته (آه کشیدن حضار) و چه می دانستند که ممکن است در خوابگاه دانشجویی غیر مختلطشان اتفاقی افتد، افتادنی! همچو امروز نبود که دختران و صد البته پسران به لطف این همه امکانات چشم و گوششان به اندازه ی تمام عمر والدینشان باز باشد. آن زمان که مثل امروز جوانان به امید برنامه های دیدنی و خواندنی رایج در اینترنت شریف به شب زنده داری نمی پرداختند! همه شان همچو امروز ما با تاریک شدن هوا خسبیده و سحرگاهان با دمیدن آفتاب به دنبال کسب علم و روزی خویش بودند... هیهااااات که در زمان ما چه روزگاری بود و دیگر نیست...
القصه... گفتمتان که بر سر صبیه ی ارشدمان با سخنان خود چه آوردیم. زان پس چنان گذشت که با یک بار لب تر کردن ما بزرگ خاندان شهریاری راضی به فرار ما از خوابگاه و قرار ما به تنهایی در خانه ای مجردی شدند، به این امید که باشد که حقیقتاً مجرد بمانیم و مجرد به زادگاه خویش بازگردیم! ما نیز امیدشان را ناامید نکردیم و مجرد ماندیم و ماندیم و ماندیم تا به آنجا که خودشان ما را تشویق بر عدم تجرد نمودند و اندر باب مزایای ازدواج و تاهل بر ما سخن راندند و کوشیدند تا شاید به طریقی بتوانند این آخرین بازمانده ی فرزندانشان را هم از سر خویش باز کنند و در این روزگار کهولت سن نفسی به آرامی و آسایش کشند، اما نمی دانستند که آن صحنه ی رنگ از رخ رفتن صبیه ی ارشدمان از فکر تاهل ما در خوابگاه شریف چنان در ذهن ما جای گرفته است که بر دست خود داغ نهاده ایم که مبادا روزی عملی چنان نکوهیده و حتی به حلال از خود نشان دهیم و مایه ی روی سیاهی آن خواهر گرام شویم که ما حاضریم با مویی به سپیدی لباس بخت در دل گور بخوابیم و با لباس بخت در دل احدالناسی نه!






-----------
ترکیدم!
تمام
:دی
 

مهندس پنگول جونی گفت...

@رضا
باید بری یه آزمایش کافور بدی حاجی.همین طوری که قبول نیست.
شما اگه فقط مالیدن پا به گوش رو دیدید من حرفی ندارم که بزنم.
;-)

....

@بنفشه
خب بله حق با شماست.

....

@پانی
ایشالله
;-)
خوابگاه چیز به دردخوری هم نبود. چیزی از دست ندادید شما.

....

@میثم الله داد
حاجی بعد ازاینکه سوسک رو دیدی تا برسی به حموم همچنان حوله پیچ بودی؟

....

@میلاد
من عاشق این کودک درون تو شدم دیگه.

....

@یوتاب
باور هم نکنید . چیزی بوده که وجود داشته و داره بانو.
لوووووووووووووووووووول
حقیقت حقیقته.

....

@پـریـســــــــ آ
می بینی چقدر به فکر دانشجوهای گرامی هستند؟
بعد کسی قدر نمی دونه.
شما هم برو کارتون oggy رو ببین

....

@صبا
موضوع سکرته.
نمی شه گفت.
این سوال ها رو ایمیل بزنید لطفاً.

....

@Toranjbanoo
جدا از شوخی فیلم قشنگیه ببین.
من تازه خیلی از جاهاشو سانسور کردم.
;-)

....

@مهتاب
به جون پنگول هیچ اتفاق قابل ذکری نیفتاد.
سیم ثانیه واسه ملت حرف در میارن.

....

@مریم بانو
پوز زنون بید؟
;-)
با اون تعریفایی که شما کردید. گذاشتن به درس خوندنتون ادامه بدید خیلی کار بزرگی انجام دادن.
تیکه آخر خدا بود:
حاضریم با مویی به سپیدی لباس بخت در دل گور بخوابیم و با لباس بخت در دل احدالناسی نه!

یک تشکر ویژه داشتم ازتون.
یک بار نوشتن یه متن بلند به عنوان کامنت برای یک پست خودش سخته و حوصله می خوادو باعث افتخاره.
حالا که یه بار پست نشده و دوباره مجبور به نوشتن شدید منو به شدت ذوق زده کرد این موضوع.
راستش توییتتون رو دیده بودم که در مورد کامنت بلندِ پست نشده تون نوشته بودید.
پیش خودم گفتم چه بد شانس بوده صاحب وبلاگ که فردی این همه توجه کرده و اخرش بی نصیب مونده. ولی حالا خیلی خوشحالم.
ممنونم مریم بانو

داریوش گفت...

و صد البته ماجراهای کافور و سربازی و خوابگاه های پادگان

سامان گفت...

واله فکر کنم از بلاگت خوشم بیاد
از اسمش که خوشم اومد. همین پنگولو میگم
میخونم

مریم بانو گفت...

نــــــــه! من کوچیک شما هم هستم. فقط امروز میزان خجستگی و انرژیم زیاد بود با حوصله‌ی خیلی زیاد کامنت گذاشتم! (:دی)
البته من یه مقادیری اغراق داشتم تو حرفام. (:سوت) شما به روت نیار (همچنان :سوت)


در اون باره هم خواهش می کنم آقا. خوبی اینجا اینه که آدم با کسی تعارف نداره. می تونه دیر یا زود، کوتاه یا بلند و یا اول یا آخر از همه بیاد و نظرش رو بنویسه. نظری که از روی اجبار بخواد نوشته بشه معمولاً نه به دل نویسنده‌اش می‌شینه و نه به دل خواننده‌اش. از خوشحالیتون منم خوشحالم
:)

مهتاب گفت...

خب خیالم راحت شد

بابالنگدراز پنج فوتی گفت...

حاجی این مدل نوشتنها رو خوب مینویسی واقعا
میبینم که در کوی دانشگاه هم همجنس بازی و آره و اینا
عزیزم مقصر خودتی که تیریپ تحریک آمیز میپوشی:دی

غزل گفت...

مهندس الان که فک می کنم می بینم من هیشوقت در اون دوران از فلفل استفاده نکردم! یعنی نخوردم!
الان مساله اینه! یعنی چی میشم من؟! یعنی حالم بده؟! یعنی خوب میشم؟! یعنی اثراتش تا چه مدت می مونه؟!
من نگرانم مهندس! نگران!

سینا گفت...

اون دفه رو شانس آوردی ولی دفه های بعدش چی!؟!؟!؟:دی

چه دوران خفنی ساکن کوی دانشگاه بودی

افروز گفت...

عكس كه همه تعريفش رو كردن و من مشتاق ديدنش باز نشد اما خوب متن جالبي بود آدمو ياد روزاي دانشگاه ميندازه البته من فقط يه ترم اونم هفته اي 2 شب خوابگاه بودم اما هميشه دوست داشتم دوراز خونه دانشكاه ميرفتم تا خوابگاهي باشم علي الرغم اينكه اكثران بدش وميگن من دوست داشتم خوابگاهي بودم از خصوصيات خوابگاه اينكه خيلي خوش ميگذره ، آدم كلي تجربه كسب ميكنه و اينكه يه عمر خاطره واسه تعريف كردن داري
حيف آخه ما مثل شما درس خون نبوديم كه تهران قبول شيم دانشگاه آزادو تو شهر خودمون همينم باعث شده كه اصلا غذاي دانشگاه رو نخورم و از فوايد كافور به دور بمونم
اما راست ميگي مهندس بايد اندر باب فوايد فلفل بنويسي چون منم نميدونستم
:)

مالزی نشین (مانیا) گفت...

نیگا خب! همش تقصیرشما بوده که رفتین دانشگاه! اگه نمیرفتین این قد بدبختی هم پیش نمیومد!! (شکلک دندون)

میثم الله‌داد گفت...

مرض بگیری. آره بابا حوله پیچ بودم. خیالت تخت.
:))))

آلاله گفت...

سلام مهندس!
خسته نباشی از بچه داری و زندگی.
چند وقتیه خیلی درگیرم درگیر کارای بیخودی و وقتم خیلی پره فرصت نکردم به بلاگت سر بزنم چقدر دلم برای اینجا تنگ شده.
بعلاوه اینکه هنوز کمرم از ضربه های باتوم ناسوره و زیاد نمی تونم بشینم و اینترنت گردی داشته باشم.
انی وی؛
خواستم یه بلاگی رو به شما و همه دوستان معرفی کنم. متعلق به یکی از دوستانمه که تهران زندگی نمی کنه ولی ذهن بازی داره مثل شما .تونستید یه سری به بلاگش بزنید و اونو از نظرات قشنگ خودتون بهره مند کنید .دارم اینو میگم چون خودش نمیدونه باید چی کار کنه که بلاگشو به بقیه معرفی کنه.
باز هم ممنون
موفق باشید و سربلند

http://nezare-gar.blogspot.com

وحیده گفت...

:))
خوشمان آمد

شهرام بیطار گفت...

مردم از خنده . بابا باز شما خوب بودین که . ما بیچاره ها کلاً دختر نداشتیم و توی دامپزکی فقط پسر ها بون . روز اولی که رفته بودم گریه ام گرفته بود . حساب کن کلی شیکممو صابون زده بودم که به به میریم دختر بازی و خودم رو یه هو وسط 600 تا سبیل دیدم . اما بعد ها دیدیم این طوری بهتره و حراست مراست نداریم و میتونیم هر کاری بکنیم . حساب کن بعد هر امتحانی ما ودکاها رو باز میکردیم و به سلامتی استاد میزدیم . یادش به خیر





با درود و سپاس فراوان : شهرام

rozhano deljuo گفت...

پنگول پنگوله
پنگول
ماااله تِیرونه
پنگول
دلون برات تنگ میشهونری ازین دورو برااا

پانی گفت...

@ میثم

میثم خوشحال میشم اینجا بهم جواب میدی:دی


@ بردیا
ولی خدائیش بهترین دوران زندگیه.. با یه عالمه خاطره.. حیف شد از دستش دادم

پرستو گفت...

چـــه متن روون و صمیمی داره این نوشته ، خیلی خوشم اومد تبریک میگم .
ممنون که به من سر زدید. حتما نوشته هاتون دنبال خواهم کرد .

saman گفت...

آقا بسی تشکر و اخلاص
در اولین فرصت درستش میکنم

و منم خیلی امیدوارم، نشون به اون نشون که امشب از خواب زدم و تا همین حالا درس خوندم تا جبران مافات بشه

حالا از خودم راضیم

مهندس پنگول جونی گفت...

@داریوش
کافور اینجا ، کافور اونجا ،‌کافور همه جا

....

@سامان
شما لطف دارید. ایشالله که خوشتون بیاد.
گفتی از خودم راضیم یاد ساسی مانکن افتادم:
لایو رکورد
راضیم ازش

....

@مریم بانو
امیدوارم همیشه خوش و خجسته باشید که همچین کامنتای پرو پیمونی بذارید.
و خوشحالم که همچین نظری در مورد این وبلاگ دارید ایضاً.

....

@مهتاب
منم خیالم راحت شد که خیالت راحت شد.
;-)

....

@بابا لنگدراز پنج فوتی
حاجی از لطفت ممنونم . بالاخره سال اولی بودیم و ناآگاه.

....

@غزل
نگرانیتو درک می کنم رفیق.فقط می تونم برات سلامتی آرزو کنم . خداوندا غزل را از اثرات مخرب کافور محفوظ بدار.

....

@سینا
خداییش خفن روزگاری بود. چطور زنده و البته سالم موندم در نوع خودش جالب توجهه.
;-)

....

@افروز
من حاضر بودم خونه مون باشم و از این تجربیات نداشته باشم حاجی.
در مورد فلفل هم اگه درخواست زیاد باشه می نویسم.
;-)

....

@مالزی نشین (مانیا)
شمابه نکته ی فنی ماجرا اشاره کردید. از نکته سنجی تان سپاسگزارم.

....

@میثم الله داد
حاجی مطمئنی؟ یه کم بیشتر فکر کن.

....

@آلاله
اوه اوه. امیدوارم که فراغ وقت و خاطر حاصل بشه و مهم تر از همه سلامتی . مواظب خودت باش آبجی.
به اون وبلاگ هم سر زدم ولی قست کامنتش ابراد داشت.

....

@وحیده
خوشمان آمد که خوشتان آمد.

....

@شهرام بیطار
حاجی ایول. یه ندا می دادید ما هم می اومدیم. دور هم خوش می گذشتا. تنها خوری ؟

....

@rozhano deljuo
حالا که گفتید من هیچ جایی نمی رم. قول می دم

....

@پانی
تاکید می کنم اصلا خوب نیست. اصرار نکن رفیق

....

@پرستو
نظر لطفتونهو مایه ی افتخار.

ŁeiŁa گفت...

سلام برديا
من تو را نميشناسم
فقط مي خوام بگم اين ميني مال منو كشت

كامنت كه نميتونم بذارم

پست اپ ميكنم نشون نميده
مي خواي باز هم يادم باشه تو برچسب ها اسممو انتخاب كنم؟
:(

ŁeiŁa گفت...

برديا تو اين عكس چقدر باربي بودي
P:

ناشناس گفت...

همانا ما از شما به خاطر اشکار سازی این جور اماکن ممنانیم
ما که قسمت نشده بریم این جور ددرا خواستیم به عنوان گردش علمی یکی دو دفعه بریم ولی نطلبیدنمون


باید جالب باشه این مکان فوق الذکر
به امید دستیابی به وصال
bestir

لیتیوم گفت...

فلفل؟چرا هیچ کس به من نگفت؟هان؟الان من به هیچی حس ندارم حتی بریتنی اسپیرز!آی خدا

سهراب گفت...

انقدر توی گوش آدم میخونن و آدم رو میترسون که آدم از همه چیز وحشت میکنه. مخصوصا توی سربازی.
ممنون که سر زدید.

پریچهر گفت...

به پیج حقیر بنده سر زدید قدمتون رو چشم
خوشحالم که با این دو بلاگ خوندنی و جذاب آشنا شدم
قلمتون استوار و دلتون سبز

م .ا گفت...

اين پستت رو دوست داشتم
خوب باشي

مريم گفت...

به قول مريم بانو
:خجالت

شرمنده كه نيستم مهندس
ارادتمند شما مريم نيست و نابود!


به قول يه نظريه پرداز معاصر!!!
ما ايراني ها عادت داريم عقبگرد داشته باشيم
يه موقعي تو همين دانشكده فني يه خاتمي هم بدوبيرا گفته ميشد
ولي الان داريم از آرزوش ميميريم!!!

همينه كه ما ميشيم جهان سوم و اونور دنيا...
حالا ربطش به متنو خودت بياب!!!


ميگم اين شخص سيبيل نام بنظرم خيلي جالب اومد!
همين!

نازی گفت...

آپ کن دیگه....

رضا راپورتچی گفت...

بالاخره مغزم راه داد واسه مینی مالیده یه چی بنویسم مهندس.

مهندس پنگول جونی گفت...

این هفته نمی تونم چیزی آپ کنم

شرمنده ی همه ی دوستان

مهدیه گفت...

چه خاطره شیرینی داشتی از دوران دانشجویی :))
..

توی عکس اون گامبو ِ تویی دیگه؟ املت با نوشابه
نــــــــــوشِ جــــــــان

گولاخین بولگاکف گفت...

مهندس ! واقعا کوی بودی ؟!
امان از دست این کافور ! هر چه بگوییم کم است . پدر ما را در آورده اند . خوب شد راه مقابله با ایشان را گفتید وگرنه باید کلا قطع امید می کردیم !

یوتاب گفت...

پنگولی خوابالو وبلاگ شنبه ت کوو؟؟؟

مهندس جان امروز متوجه شدم که لینک شما از تو لینک دونی من گم شده!!! گمون کنم کار استکبار جهانی باشه

خلاصه فیدهایی که داده بودید رو وارد گوگل ریدر کردم و دوباره لینکتون کردم
ولی خیلی عجیب بود چرا لینک شما پریده بود

مانی گفت...

بهتر
یه یه یه یه یه

مانی گفت...

جنوب:مهد فلفل
الی ما:خوره فلفل
دستپخت الی ما:معدن فلفل///بخوری درجا می چسبی به سقف
............................................
اون کامنت قبلی م واسه اینکه گفتی این هفته آپ نمی کنی گذاشتم///درسته سن خر خانو داریم ولی هنوز بلتیم دهن کجی عین این پسر تخسا

وحیده گفت...

دارم می رم کویر
هی گفتی مرفه بی درد این دو روز تعطیلی رو دارم میره قاطی مارمولکها و عقربها ورتیل ها .... تا دلت خُنُک بِره

sima گفت...

salam delam vasaton tang shode bod
yani alan shoma chand saletone?
man ke fekr mikardam ye javone 24 25 sale bashin
hala montazere harfaye baditonam hastim
khoda ghovat

persiancomics گفت...

سلام
خوشحال میشم به وبلاگهای من که در مورد کمیک استریپ هستن سر بزنی.
کمیک استریپ فارسی
http://persiancomics.blogfa.com
کمیک‌های دنیس دردسر
http://dennisthemenace.blogfa.com

درسا تیتان گفت...

آقا این تیکه ی روزانه های پنگول چطور آوردی گوشه وبلاگت؟ میشه راهنمایی کنی؟ یا لینکی برای راهنمایی بذاری؟!

کمیاب گفت...

این کامنت اصلاً مربوط به بلاگ تو نیست روی صحبتم با میثم هستش


حاجی خاطرَت خیلی باحال بود و خوشم اومد مثل یه مرد اعتراف کردی از سوسک میترسی

کار کمی نبود این اعترافت

روح سرگردان گفت...

سلام وای چقدر عاشق اون صحنه اول وبم خوبی تی بلا میسر ای چیکنی ری؟ مر کُی پیدا بوکودی؟تی گویش میرم بره بازم اطرفا تشریف بیاریدی

لوکی گفت...

همین طوری که داشتم میخوندم خودمو آماده میکردم برای یک فیلم لاواستوری که یهو...

کمیاب گفت...

این کامنت هم باز در مورد بلاگت نیست

روی صحبتم با پانی هستش

دختر عمو خدا از دهنت بشنوه

روح سرگردان گفت...

بیه ری که امی زاکان بمردن از فضولی بیه اشنه جواب فدن شلخته مرغانه بوکودی می وبه درون

milad گفت...

سلام
وب باحالی داری
با چه اسمی بلینکم؟

روح سرگردان گفت...

بازم پیام داری میترسم آخر شهیدت کنند

روح سرگردان گفت...

این رشته سر دراز دارد شما کوتاه بیا خوبه امشب بقیه جنگجوها نیستند!!!!

دوشیزه (متولد اسفند) گفت...

میگم مهندس پنگول جونی

هنوز تو کف کافور و فلفل موندی ؟!

بابا دلمون تنگ شد ... یه پست جدید بذار لطفاً

وارش گفت...

به به همشهری جان جای شما را بسی خالی کردیم الان هوا یکم افتاب زده سرد هم هست الان بازار ماهی فروشان حال میده جات خالی میرم عکسش رو برات میگذارم ببین ..

یکی مثه همه گفت...

بعله در مورد مطلب عروسی کی می تونی صفایی مثه صفای دلاهی مردم شمال پیدا کنی که حتی اگه کسی و نشناسند هم تو عروسیشون باهاش عین یه رفیق چندین ساله رفتار می کنند..

عباس گفت...

میگن پیاز هم ضد کافوره، پارسال با قورمه سبزی تو سلف پیاز میدادن :)) ولی امسال فکر کنم مصرف کافورشون رفته بالا دیگه نمیدن :دی

روژانو دلجو گفت...

پنگول دیگه دوست ندارم ):
تو یه آدمه بلاگ اسپات فروشی )):
خو چرا دیگه اینجا پست نمیذاری؟
ننگِ ما ننگِ ما پنگول نامه ی ما...

ارسال يک نظر

می توانید با اشتراک گوگل خود نظر بدهید و یا نام و آدرس اینترنتی خود را در قسمت پایین، یعنی "انتخاب نمایه" وارد کرده و به‌همراه نظر خود ارسال نمایید.
راهنمایی: ساده‌ترین راه در این قسمت انتخاب نام/آدرس اینترنتی است. حتی اگر آدرس اینترنتی را موجود نداشته باشید، می‌توانید جای آن را خالی بگذارید.

Google Analytics Alternative Free counter and web stats